وعده


پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

/ 24 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

به به ! چقدر داستان قشنگی بود ![گل]

amir

slm wbloger ghashange movafagh bashi[گل]

zahra

merc azizam vali be khoda chon shoma nemishnasinesh inaro migin be khoda mehrdad in joori nabood ye modate injoori shode o bishtaresham taghsire khodame !!! mehrdad ashegham boood divoonam bood vasam gerye kard vali hame chiz yeho kharab shod man khodamo sepordam be khoda ya doros mishe ya agaram nashe kkhode khoda komakemoon mikone

پسر دلشکسته

خیلی وب قشنگی داری بهت تبریک میگم امیدوارم همیشه موف باشی خوشحال میشم به منم سر زنی اگه دوس داشتی منو با اسمlove لينك كن بى بهم خبر بىه تا بلينكمتwww.lovely11.persianblog.ir

romina

عالی...

حجت

سلام آفرین

بهنام

افرین[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

بهنام

سلام دیدار جان خییییلی جالب بود.ممنون[گل]

محمد

سلام دستت درد نکنه ممنون که بهم سرزدی.امیدوارم موفق باشی.

س

خيلي جالب بود. ولي هميشه اميد به وعدهها به انسان نيرو مى ده