یک پریوار ...

از دور دختری با یک گونی بزرگ که به دوش میکشید از مزرعه به طرف روستا می آمد. نزدیکتر که شدیم من با دهانی باز به او خیره ماندم. 
دختری بود با موهای قیرگونه ی وحشی که از فرق سر باز شده و به زیر چارقدش شانه خورده بود. با پوستی گندمگون و صاف که در سرخی لباسش طنازی خاصی داشت. چشمهای وحشی سیاه که ملاحتی خمارشان کرده بود و لبخندی سرخ و سفید که حجبی روستائی به آن زیبائی سحر انگیزی میداد. نگاهش را با شرم به من دوخت. لبخند مهربان و محجوبی زد که مثل یک خمیازه به لبهای من هم سرایت کرد. آرام و ناز سلام داد و گذشت ........
تا وقت برگشت من به یاد او بودم. به یاد زیبائی پریوار یک دختر روستائی که مثل طبیعت آنجا بکر مانده بود. به یاد ملاحتی که در تمام وجودش موج زنانگی میزد. به یاد شرمی که به زیبائی آن هرگز در زنی ندیده بودم. دختری که انگار شاهزاده ی پریان قصه بود و برای لحظه ای در قالب یک روستائی پا به زمین گذاشته بود. چقدر دلم میخواست یک مرد بودم. پیاده میشدم. بغلش میزدم و از او میخواستم که همسرم باشد. چقدر از اینکه یک دختر شهریم بیزار شدم.. او اصالتا یک زن بود. با تمام اجزای اصیل روحی و جسمی یک زن واقعی. 
بارها در قصه ها خوانده بودم که شرم و حیا باعث ملاحت و زیبائی یک زن میشود اما امروز من آنرا به چشم دیدم. امتیازات ظاهری آن دختر را میشد با چند درجه بهتر یا بدتر در دختران دیگر هم دید. میشد گفت به! چه زیبا! و به سادگی گذشت....!!! اما چیزی در وجود دختر موج میشد که مرا درگیر خود کرده. شاید تنها چیزی که میشود گفت این است: من امروز یک زن واقعی از نسل منقرض شده ی حوا دیدم

/ 11 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
q

زمینه رنگش بد نیس ولی کل تصویر ب سردی گرایش داره جانم [ماچ]

گمشده

درود بر بانو دیدار عزیز پست فوق العاده زیبا و دلنشینی بود مدت زیادی میشه که نبودین...خوشحالم که هستین.. وبتون مثل همیشه زیبا و دلنشینه براتون آرزوی موفقیت میکنم[گل]

الهه

سلام منو با دُختــــــــَر بــــــــــــَـــلـا بلینک بگو باچی بلینکمت میسی