مردوفرشته

montakhab (25)

 

 

 

داستان تکراری مردی که متفاوت بود ، مردی که پرنده ها روی شانه اش می نشستند ، مردی که شاید خودش هم یک فرشته بود ! ، جدید نیست اصلاً جدید نیست ، مردی که اتومبیل ندارد ولی اگر روزی سوار اسب شاخ دار ببینمش اصلاً و ابداً تعجب نخواهم کرد ؛ مردی که ساده بود ساده هست و سادگی را دوست دارد .
اگر یک روز بیایی و بگویی که دیشب درست وسط خیابان دو تا فرشته دیده ای به خدا هیچکس حرفت را باور نمی کند به جز مردی که فرشته ها را می فهمد !
یک بار فکر کردم نکند شازده کوچولوی داستان آنتوان دوسنت اگزوپری باشد ؟ بعد گفتم " نه "!، موهای شازه کوچولو طلایی بودند ، مرد قصه من که موهایش طلایی نیستند ! حالا این که مرد قصه من مو هایش چه رنگی اند بماند !
قصه غصه انگیز مرد داستان من از روزی شروع شد که ، شروع کرد با فرشته ها صحبت کند ، آخر می دانی ، نیست که خیلی خیلی خیلی خیلی مهربان است ، دوست دارد با همه حرف بزند ، حالا هر چه می خواهند باشند ، آدم ، پرنده ، فرشته ، گل ، قاصدک ، آسمان و....!
یک روز که یک فرشته به طور اتفاقی آمده بود لب ایوان خانه مرد قصه من ! مرد شروع کرد به حرف زدن با او ، از روزگار گفت که چقدر بی رحم است و چقدر عجیب ، و از اینکه چقدر توی دنیا چیزهایی هست که باورش مشکل است ، مرد قصه من همه چیز را گفت و فرشته هم گوش داد وگوش داد ...
هر روز فرشته می آمد و هر روز مرد ، قصه ای از قصه های زندگی می گفت و از روابط انسانی و گاهی از عشق . گفتم " عشق " ! مرد قصه من ، یک روز که داشت داستان لیلی مجنون را برای فرشته تعریف می کرد ، یکهو، احساس کرد که چقدر عاشق فرشته شده است !
فردای آن روز وقتی فرشته پر زد وآمد لب ایوان و بعد بالهایش را جمع کرد و زیر آبشار طلایی موهایش قایمشان کرد ، هر چقدر منتظر ماند ، مرد نیامد و روز بعد و روز بعد ....
طفلک مرد قصه من که از عشق فرشته سخت بیمار شده بود حتی قادر نبود لب ایوان برود ، مرد می دانست ، فرشته خیلی خوب و مهربان و زیباست ، همیشه به حرفهایش گوش می کند ، هر وقت دلش می گیرد پیدایش می شود ؛ اما این را هم می دانست که عشق ، فقط وفقط مال آدم هاست ! می دانست که رفتنش لب ایوان بی فایده است !
یک روز، دیگر تصمیمش را گرفت ؛ پیش خودش گفت : " به جهنم که عشقم یک طرفه است " به ایوان رفت ولی انتظار بی حاصلش خسته کننده شده بود ، قاصدکی از راه رسید و به مرد گفت :" فرشته من را فرستاده که بگویم مدتها منتظرت شد ، صبحها و شبها ، غروبها و طلوعها ، ولی تو نبودی ، نیامدی ؛ فرشته عادت جدیدی پیدا کرده است ." قاصدک از آه مرد تکانی خورد ؛ موهای سپیدش به یک سو حرکت کردند دوباره گفت : " به خیابان نگاه کن !"
مرد غصه دار قصه من از ایوان آویزان شد ؛ یک دختر مو طلایی داشت به یک پیرزن کمک 
می کرد؛ قاصدک رو به مرد گفت : " عادت جدید فرشته دیگر عاشق کردن نیست ؛ کمک کردن است . "

/ 35 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادموند

خیلی جالب بود ... روی دلم دوید،بازی کرد و توپش را به شیشه ی قلبم زد و رفت ،تکه هایش را به قیمت عشقی که گذاشت و رفت لای کتاب زندگیم پنهان کردم تا اگر روزی ازین دیار گذشت فکر نکند با عشقش قلبم را شکست، تا اگر روزی گذشت و به قلبم مهمان شد خیال نکند پنجره ی شکسته ی قلب م از سنگ او بود که شکست ... ممنون از دیدار تون دوست خوبم[گل]

سارا

ممنون.لذت بردم.نوشته زیبایی بود.موفق باشید.[گل]

romina

زیبا بود...

با تشکر از حضرتعالی

zahra

upam khoshhal misham bazam behem sar beznid

باران

سلام دیدار جان ممنون که به وبلاگ من سر زدی متن زیبایی نوشتی[گل]

بهنام

آنچه کرم ابریشم تاپایان دنیا می پندارد در نظرپروانه آغاز زندگیست[گل]

shokravi

Hello It was used You wish for the ending of Elevated God Be مرحبا انه كان يستخدم كنت ترغب في إنهاء الله مرتفعة أن تكون سلام بسیار مورد استفاده قرار گرفت برای شما از خداوند تبارک و تعالی عاقبت بخیری آرزومندم موفق باشید شکروی سرفراز باد ایران http://salamshokravi.persianblog.ir

لیا

مطالب وبلاگت خیلی زیبا بود ممنون