لب سرد
سلام..... من دیدار هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد..!
صفحات وبلاگ
نویسنده: دیدار - ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

 

امروز من یک زیبائی سحرگونه دیدم... یک جذابیت بکر ... یک پریوار ...
وقت غروب بی هدف به جاده زدم. همیشه این جاده را رفته و آمده بودم اما هیچ وقت به امتدادش فکر نکردم که به کجا میرسد. اینبار دور نزدم و به راه همینطور ادامه دادم که بفهمم این جاده ی زیبا به کجا میرسد. از روستاهای زیادی گذشتم. جاده با تمام زیبائی سحر انگیزش ادامه داشت و هر لحظه زیباتر میشد.  به یک دره ی زیبا رسیدم که در امتداد جاده جریان داشت و از میانش یک رودخانه کوچک دوست داشتنی میگذرد. جاده در دو راهیی به یک تپه رسید. راه پائین به دره میرفت و تمام میشد اما جاده ی تپه ای آخرش پشت کوه مانده بود. 
از جاده ی روی کوه ادامه دادم. از آن بالا گوئی هر لحظه به بهشت نزدیک تر میشدیم. هر دقیقه که میگذشت من با بهت منظره ای شگفت را میدیدم و چند لحظه بعد جلوه ی زیباتری میافتم. بالاخره جاده روی تپه ای که بلند ترین جای کوه بود تمام شد. روی تپه روستای زیبائی  بودتوصیف زیبائی مناظر اطراف روستا امکان پذیر نیست. فقط میشود این منظره را در عکسها و یا نقاشیها دید. باید بروید تا خودتان ببینید. تنها بگویم بی اندازه زیبا بود. به خود گفتم باید زیبائی اینجا روی طبیعت انسانهایش هم تاثیر گذاشته باشد.
با این فکر که در فرصتی بهتر خواهم آمد و برای چند روز اتراق خواهم کرد بقصد برگشت دور زدم. از دور دختری ...


از دور دختری با یک گونی بزرگ که به دوش میکشید از مزرعه به طرف روستا می آمد. نزدیکتر که شدیم من با دهانی باز به او خیره ماندم. 
دختری بود با موهای قیرگونه ی وحشی که از فرق سر باز شده و به زیر چارقدش شانه خورده بود. با پوستی گندمگون و صاف که در سرخی لباسش طنازی خاصی داشت. چشمهای وحشی سیاه که ملاحتی خمارشان کرده بود و لبخندی سرخ و سفید که حجبی روستائی به آن زیبائی سحر انگیزی میداد. نگاهش را با شرم به من دوخت. لبخند مهربان و محجوبی زد که مثل یک خمیازه به لبهای من هم سرایت کرد. آرام و ناز سلام داد و گذشت ........
تا وقت برگشت من به یاد او بودم. به یاد زیبائی پریوار یک دختر روستائی که مثل طبیعت آنجا بکر مانده بود. به یاد ملاحتی که در تمام وجودش موج زنانگی میزد. به یاد شرمی که به زیبائی آن هرگز در زنی ندیده بودم. دختری که انگار شاهزاده ی پریان قصه بود و برای لحظه ای در قالب یک روستائی پا به زمین گذاشته بود. چقدر دلم میخواست یک مرد بودم. پیاده میشدم. بغلش میزدم و از او میخواستم که همسرم باشد. چقدر از اینکه یک دختر شهریم بیزار شدم.. او اصالتا یک زن بود. با تمام اجزای اصیل روحی و جسمی یک زن واقعی. 
بارها در قصه ها خوانده بودم که شرم و حیا باعث ملاحت و زیبائی یک زن میشود اما امروز من آنرا به چشم دیدم. امتیازات ظاهری آن دختر را میشد با چند درجه بهتر یا بدتر در دختران دیگر هم دید. میشد گفت به! چه زیبا! و به سادگی گذشت....!!! اما چیزی در وجود دختر موج میشد که مرا درگیر خود کرده. شاید تنها چیزی که میشود گفت این است: من امروز یک زن واقعی از نسل منقرض شده ی حوا دیدم

دیدار
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :