لب سرد
سلام..... من دیدار هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد..!
صفحات وبلاگ
نویسنده: دیدار - ٢۳ شهریور ۱۳٩۱

 .نمیدانم انهایی که به خودشان جرات توهین به پیامبر عزیزومظلوم مارودارن با خودشون فکر نمیکنن که چرا مسلمونا دست به اقدام مقابله به مثل  نمیزنن!!!

آیا جز این هس که احترام به ادیان دیگه از سفارشات پیامبر است وما همون انداره که پیامبر خودمون و قبول داریم برای سایر پیامبران هم ارزش و احترام میزاریم  واین یادگار همون پیامبرعزیز ماست که اینظور بهش توهین میکنن !یکبار قران آتش میزنن قرانی که در چندین سوره از اون نام مقدس خدا و پیامبر اشون هم هس!یکبار نسل کشی وسوزاندن هزاران مظلوم به جرم مسلمانی!وباز این بارهم توهین به پیامبر! نمیدونم چی باید بگم ولی فردای قیامت قیافشون دیدنی خواهد بود............!

تا یک هفته به احترام پیامبر هیچ مطلبی نخواهم نگاشت!

نویسنده: دیدار - ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

montakhab (25)

 

 

 

داستان تکراری مردی که متفاوت بود ، مردی که پرنده ها روی شانه اش می نشستند ، مردی که شاید خودش هم یک فرشته بود ! ، جدید نیست اصلاً جدید نیست ، مردی که اتومبیل ندارد ولی اگر روزی سوار اسب شاخ دار ببینمش اصلاً و ابداً تعجب نخواهم کرد ؛ مردی که ساده بود ساده هست و سادگی را دوست دارد .
اگر یک روز بیایی و بگویی که دیشب درست وسط خیابان دو تا فرشته دیده ای به خدا هیچکس حرفت را باور نمی کند به جز مردی که فرشته ها را می فهمد !
یک بار فکر کردم نکند شازده کوچولوی داستان آنتوان دوسنت اگزوپری باشد ؟ بعد گفتم " نه "!، موهای شازه کوچولو طلایی بودند ، مرد قصه من که موهایش طلایی نیستند ! حالا این که مرد قصه من مو هایش چه رنگی اند بماند !
قصه غصه انگیز مرد داستان من از روزی شروع شد که ، شروع کرد با فرشته ها صحبت کند ، آخر می دانی ، نیست که خیلی خیلی خیلی خیلی مهربان است ، دوست دارد با همه حرف بزند ، حالا هر چه می خواهند باشند ، آدم ، پرنده ، فرشته ، گل ، قاصدک ، آسمان و....!
یک روز که یک فرشته به طور اتفاقی آمده بود لب ایوان خانه مرد قصه من ! مرد شروع کرد به حرف زدن با او ، از روزگار گفت که چقدر بی رحم است و چقدر عجیب ، و از اینکه چقدر توی دنیا چیزهایی هست که باورش مشکل است ، مرد قصه من همه چیز را گفت و فرشته هم گوش داد وگوش داد ...
هر روز فرشته می آمد و هر روز مرد ، قصه ای از قصه های زندگی می گفت و از روابط انسانی و گاهی از عشق . گفتم " عشق " ! مرد قصه من ، یک روز که داشت داستان لیلی مجنون را برای فرشته تعریف می کرد ، یکهو، احساس کرد که چقدر عاشق فرشته شده است !
فردای آن روز وقتی فرشته پر زد وآمد لب ایوان و بعد بالهایش را جمع کرد و زیر آبشار طلایی موهایش قایمشان کرد ، هر چقدر منتظر ماند ، مرد نیامد و روز بعد و روز بعد ....
طفلک مرد قصه من که از عشق فرشته سخت بیمار شده بود حتی قادر نبود لب ایوان برود ، مرد می دانست ، فرشته خیلی خوب و مهربان و زیباست ، همیشه به حرفهایش گوش می کند ، هر وقت دلش می گیرد پیدایش می شود ؛ اما این را هم می دانست که عشق ، فقط وفقط مال آدم هاست ! می دانست که رفتنش لب ایوان بی فایده است !
یک روز، دیگر تصمیمش را گرفت ؛ پیش خودش گفت : " به جهنم که عشقم یک طرفه است " به ایوان رفت ولی انتظار بی حاصلش خسته کننده شده بود ، قاصدکی از راه رسید و به مرد گفت :" فرشته من را فرستاده که بگویم مدتها منتظرت شد ، صبحها و شبها ، غروبها و طلوعها ، ولی تو نبودی ، نیامدی ؛ فرشته عادت جدیدی پیدا کرده است ." قاصدک از آه مرد تکانی خورد ؛ موهای سپیدش به یک سو حرکت کردند دوباره گفت : " به خیابان نگاه کن !"
مرد غصه دار قصه من از ایوان آویزان شد ؛ یک دختر مو طلایی داشت به یک پیرزن کمک 
می کرد؛ قاصدک رو به مرد گفت : " عادت جدید فرشته دیگر عاشق کردن نیست ؛ کمک کردن است . "

دیدار
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :