لب سرد
سلام..... من دیدار هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد..!
صفحات وبلاگ
نویسنده: دیدار - ۱٤ شهریور ۱۳٩۱

 

پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه...

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند...........!

نویسنده: دیدار - ۱۳ شهریور ۱۳٩۱

نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود.

در این میان، گنجشکی به آتش نزدیک می شد و برمی گشت.

از او پرسیدند ای پرنده چکار می کنی؟

پاسخ داد:در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.

گفتند:ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری،بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.

 گنجشک گفت:من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خدا از من پرسید: هنگامی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند، تو چه کردی؟

پاسخ دهم:هر آنچه از توانم بر می آمد...

و خوش به حال گنجشکان سرافراز

 

دیدار
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :