لب سرد

سلام..... من دیدار هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد..!

 

 ptq7_a4564741924102a.jpg

امروز من یک زیبائی سحرگونه دیدم... یک جذابیت بکر ... یک پریوار ...


وقت غروب بی هدف به جاده زدم. همیشه این جاده را رفته و آمده بودم اما هیچ وقت به امتدادش فکر نکردم که به کجا میرسد. اینبار دور نزدم و به راه همینطور ادامه دادم که بفهمم این جاده ی زیبا به کجا میرسد. از روستاهای زیادی گذشتم. جاده با تمام زیبائی سحر انگیزش ادامه داشت و هر لحظه زیباتر میشد. به یک دره ی زیبا رسیدم که در امتداد جاده جریان داشت و از میانش یک رودخانه کوچک دوست داشتنی میگذرد. جاده در دو راهیی به یک تپه رسید. راه پائین به دره میرفت و تمام میشد اما جاده ی تپه ای آخرش پشت کوه مانده بود. 
از جاده ی روی کوه ادامه دادم. از آن بالا گوئی هر لحظه به بهشت نزدیک تر میشدیم. هر دقیقه که میگذشت من با بهت منظره ای شگفت را میدیدم و چند لحظه بعد جلوه ی زیباتری میافتم. بالاخره جاده روی تپه ای که بلند ترین جای کوه بود تمام شد. روی تپه روستای زیبائی بودتوصیف زیبائی مناظر اطراف روستا امکان پذیر نیست. فقط میشود این منظره را در عکسها و یا نقاشیها دید. باید بروید تا خودتان ببینید. تنها بگویم بی اندازه زیبا بود. به خود گفتم باید زیبائی اینجا روی طبیعت انسانهایش هم تاثیر گذاشته باشد.
با این فکر که در فرصتی بهتر خواهم آمد و برای چند روز اتراق خواهم کرد بقصد برگشت دور زدم. از دور دختری ...از دور دختری با یک گونی بزرگ که به دوش میکشید از مزرعه به طرف روستا می آمد. نزدیکتر که شدیم من با دهانی باز به او خیره ماندم. 
دختری بود با موهای قیرگونه ی وحشی که از فرق سر باز شده و به زیر چارقدش شانه خورده بود. با پوستی گندمگون و صاف که در سرخی لباسش طنازی خاصی داشت. چشمهای وحشی سیاه که ملاحتی خمارشان کرده بود و لبخندی سرخ و سفید که حجبی روستائی به آن زیبائی سحر انگیزی میداد. نگاهش را با شرم به من دوخت. لبخند مهربان و محجوبی زد که مثل یک خمیازه به لبهای من هم سرایت کرد. آرام و ناز سلام داد و گذشت ........
تا وقت برگشت من به یاد او بودم. به یاد زیبائی پریوار یک دختر روستائی که مثل طبیعت آنجا بکر مانده بود. به یاد ملاحتی که در تمام وجودش موج زنانگی میزد. به یاد شرمی که به زیبائی آن هرگز در زنی ندیده بودم. دختری که انگار شاهزاده ی پریان قصه بود و برای لحظه ای در قالب یک روستائی پا به زمین گذاشته بود. چقدر دلم میخواست یک مرد بودم. پیاده میشدم. بغلش میزدم و از او میخواستم که همسرم باشد. چقدر از اینکه یک دختر شهریم بیزار شدم.. او اصالتا یک زن بود. با تمام اجزای اصیل روحی و جسمی یک زن واقعی. 
بارها در قصه ها خوانده بودم که شرم و حیا باعث ملاحت و زیبائی یک زن میشود اما امروز من آنرا به چشم دیدم. امتیازات ظاهری آن دختر را میشد با چند درجه بهتر یا بدتر در دختران دیگر هم دید. میشد گفت به! چه زیبا! و به سادگی گذشت....!!! اما چیزی در وجود دختر موج میشد که مرا درگیر خود کرده. شاید تنها چیزی که میشود گفت این است: من امروز یک زن واقعی از نسل منقرض شده ی حوا دیدم

نوشته شده در ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

 آپلود عکس , آپلود رایگان

پشت پنجره  برف زمستانی را نگاه میکنم خانه گرم گرم
است اما بدنم از سرما میلرزد ...

برای خود چای میریزم پتو را بدورم میپیچم شاید کمی گرم شوم .بی فایده است دستانم پاهایم چون تکه ای از یخ سرد سردند....مدتــــهاست چتــر منطق
را بر ســـر گرفته ام .
دیگر توان مقابله با تــب

ولــرزبرایـــم باقی نمانده است!!!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

نوشته شده در ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

دیشب تابستان تب کرد بود مدام هزیان میگفت و سخت پریشان بود...!

میگف :که زمستان است و تمام شب راتا صبح باریده..

می گفت انبوهی از لباسهای هسایه را تا صب شسته و زن همسایه او را سخت شماتت کرده ......

می گفت :در تردید ما بین خواستن و نتوانستن در شک و ناباوری بودن و نبودن در اهتزاز یک روز بی فروغ در سپیدی شبی اغشته از اضطراب حقیقتی نامفهوم خود را گم کرده است.. .

دیشب تابستان تب کرده بود تمام شب را هزیان میگفت....!

می گفت: دم دم های صبح نسیم را خبر کرده بود که بر گل ها بوزد و وتا غروب به خورشید رخصت بیداری نداده بود میگف تمام شب را باریده مدام از جنبش بی تحرک زمین می گفت..

از انجماد روحی سرگردان در عمق شبی روشن در تابوتی از نبودن و نیستی از خواب پریشان گذشته اش از نیستی همزاد بودنش از غم های نشسته  خورده و دلپیچه ی نابهنگام زمین در واپسین روز های نیامده ی فرداها...!

دیشب تابستان تب کرده بود .....!

افکار پریشان من...

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

 gif-rain.gif

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.  

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

السلام ای وادی کرببلا


السلام ای سرزمین پر بلا


السلام ای جلوه گاه ذوالمنن


السلام ای کشته های بی کفن

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله .
حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

گروه اینترنتی ایران ناز ، www.irannaz.info


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

مارا به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند ...

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر شما مبارک

 

نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اونی که زود میرنجه زود 

میره، زود هم برمیگرده.اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده...

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند و وقتی شما گریه میکنید دیگر 
وجود ندارند..…..

از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می 
شوی..…..

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدیمی فهمی رنج را نباید امتداد داد

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی 

آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن 

داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.…...

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار

عشق وجود دارد.…...

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.…...

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند ولی در عزایش 

 

گوسفندها سر می برند.…..

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.…...
 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا 

که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد…...

 

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.…...

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی

است.…...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

گروه اینترنتی ایران لوکس


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

Noruz Wallpaper www.patugh.ir 8 تصویر زمینه عید نوروز 92

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد......

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار …


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

خالـــق من

 " بهـــشــتی " دارد , نزدیک، زیـــبا، و بزرگ؛

و "دوزخـــی" دارد, به گمانـــــم کوچــــک وبعـــــید. 

در پـــی دلیلــــی ســـت که ببخــــشد مـــا را!!

گاهــــی به بهــانه یک دعـــا درحــــق دیگـــــری..

شایـــد آن روز امــــروز باشـــــد . . . دعا گـــویتــان هستــــم!

التمـــــــــــاس دعا

 




ادامه مطلب
نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()


خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روی قلبت

اونوقت خدا رو حس می کنی که داره صدات میزنه

حالا دلت لرزید ؟

حالا باور کردی خدا توی دل خودته؟

حالا فقط کافیه با خودت یه سبد تمنا ببری...

تا با یک سبد پر از رحمت بر گردی ...

پس پنجره را باز کن تا خدا را صدا بزنی تا بگوئی چقدر دوستش داری

اگر آن قدر کوچکی یا خسته که دستت به دستگیره پنجره نمی رسد تا بازش کنی

آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز کند تا بگوید چقدر دوستت دارد...


 

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

قطره ، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی، راهی از رنچ و عشق و صبوری . هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت، قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست، روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر، از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت : آری هست. قطره گفت : پس من آن را می خواهم . بزرگ ترین را ، بی نهایت را . خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این بی نهایت است ، آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی ، چون عکس من در اشک عاشق است....!!!

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط دیدار نظرات ()


نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

ریل

ذهنم دچار یک فانتزی بامزه شده!مثل روزهای بچگی. فکر می کنم چه می شد آدم از خانه بزند بیرون و همینجوری هی راه برود و هی به موازات این راه رفتنش روز و شب و فصل و هوا و اصلا تمام دنیا عوض شوند. هی راه بروی و هر لحظه جهان تازه ای ببینی!!!

روزهایمان می گذرد......

 آرام، جاری، بی تردید، بی دغدغه حتی گاهی. هوای برف کرده ام. هوای روزهای سرد مدرسه.هوای باران که ببارد و من چتر نداشته باشم و هیچ عجله عاقلانه ای هم نکنم برای رسیدن به سرپناه.! این روزهای ارام بی تردید، گاهی هوای بی خوابی می زند به سرم. گاهی دلم تردید می خواهد، و فراموشی....!!!

نوشته شده در ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

 

 جملات عاشقانه, متن های زیبا

دلـــم یـک غــریبــه مـی خــواهـد

بیـــایــد بنشینــد فقـــط سکـــوتــ کنـد

و مـــن هــی حـــرفـــ بــزنــم و بـــزنـــم و بــزنــم

تـــا کمــی کـــم شــود ایـن همــه بـــار

بعـــد بلنــد شـــود و بـــرود

انگــــار نــه انگـــار …!

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیدار نظرات ()

Design By : Pars Skin