لب سرد
سلام..... من دیدار هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد..!
صفحات وبلاگ
نویسنده: دیدار - ٢٢ دی ۱۳٩۳

 Image result for ‫پشت پنجره عاشقانه‬‎

پشت پنجره  برف زمستانی را نگاه میکنم خانه گرم گرم
است اما بدنم از سرما میلرزد ...

برای خود چای میریزم پتو را بدورم میپیچم شاید کمی گرم شوم .بی فایده است دستانم پاهایم چون تکه ای از یخ سرد سردند....مدتــــهاست چتــر منطق
را بر ســـر گرفته ام .
دیگر توان مقابله با تــب

ولــرزبرایـــم باقی نمانده است!!!!

 

 

 

نویسنده: دیدار - ۱٢ آبان ۱۳٩۳

 

 

 

السلام علیک یا أباعبدالله

وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعاسلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهارولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم

السلام علی الحسین

وعلى علی بن الحسین

وعلى أولاد الحسین

وعلى أصحاب الحسین

 

نویسنده: دیدار - ۱۱ مهر ۱۳٩۳

 Image result for پاییز

دیشب تابستان تب کرد بود مدام هزیان میگفت و سخت پریشان بود...!

میگف :که زمستان است و تمام شب راتا صبح باریده..

می گفت انبوهی از لباسهای هسایه را تا صب شسته و زن همسایه او را سخت شماتت کرده ......

می گفت :در تردید ما بین خواستن و نتوانستن در شک و ناباوری بودن و نبودن در اهتزاز یک روز بی فروغ در سپیدی شبی اغشته از اضطراب حقیقتی نامفهوم خود را گم کرده است.. .

دیشب تابستان تب کرده بود تمام شب را هزیان میگفت....!

می گفت: دم دم های صبح نسیم را خبر کرده بود که بر گل ها بوزد و وتا غروب به خورشید رخصت بیداری نداده بود میگف تمام شب را باریده مدام از جنبش بی تحرک زمین می گفت..

از انجماد روحی سرگردان در عمق شبی روشن در تابوتی از نبودن و نیستی از خواب پریشان گذشته اش از نیستی همزاد بودنش از غم های نشسته  خورده و دلپیچه ی نابهنگام زمین در واپسین روز های نیامده ی فرداها...!

دیشب تابستان تب کرده بود .....!

افکار پریشان من...

نویسنده: دیدار - ٧ شهریور ۱۳٩۳

 

آدم خسته و رنجور از درد ها و خستگیها نای گام برداشتن نداشت .انبوهی از هیزم و اذوقه بردوش رهسپار پناهگاهش دربالای کوه  بود باران بی وقفه میبارید .آدم خسته  نحیف و ناتوان دستان پینه بسته اش را ب خدا نشان داد و گفت :خدایا کودکانم گشنه و ناتوان چشم ب راه بازگشتم اند. راه دشوار طاقت فرساست دیگر توان  گام برداشتن  ندارم ....

وآدم گریست......

خدا رو ب مخلوقاتش در بهشت کرد و گفت :این حال و روز ادم در دنیاس و هرآنچه دید بود را به مخلوقاتش نشان داد و گفت:چه کسی حاضراست برای انسان بار حمل کرد !آهو گفت من زیبا و ظریف هستم. مرا یارای حمل بار نیست!شیر با غرور از شجاعتش گفت و خلاصه هر حیوانی بهانه ای آورد ......!

تااینکه خر گفت :من!من میتوانم!

خدا رو ب خر کرد وگفت :آدمها خستگیت را نمیفهمند هرگاه از حرکت باز ایستی بر تو خواهند زد .اگر جواب ترکه اشان  را ندهی احمق تصورت میکنند و ناله هایت را به تمسخر!

خر گفت اشکالی ندارد .من ادم را دوست دارم....

حال سالهاست که از آن زمان میگذرد و خر قصه ما همچنان چوب دل نازکش رامیخورد وگرنه آنقدر زور داردکه سوارش را بر زمین نهد

نوشته ی بالا حاصل افکار ب ظاهر پریشانم است....!

نویسنده: دیدار - ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

 

امروز من یک زیبائی سحرگونه دیدم... یک جذابیت بکر ... یک پریوار ...
وقت غروب بی هدف به جاده زدم. همیشه این جاده را رفته و آمده بودم اما هیچ وقت به امتدادش فکر نکردم که به کجا میرسد. اینبار دور نزدم و به راه همینطور ادامه دادم که بفهمم این جاده ی زیبا به کجا میرسد. از روستاهای زیادی گذشتم. جاده با تمام زیبائی سحر انگیزش ادامه داشت و هر لحظه زیباتر میشد.  به یک دره ی زیبا رسیدم که در امتداد جاده جریان داشت و از میانش یک رودخانه کوچک دوست داشتنی میگذرد. جاده در دو راهیی به یک تپه رسید. راه پائین به دره میرفت و تمام میشد اما جاده ی تپه ای آخرش پشت کوه مانده بود. 
از جاده ی روی کوه ادامه دادم. از آن بالا گوئی هر لحظه به بهشت نزدیک تر میشدیم. هر دقیقه که میگذشت من با بهت منظره ای شگفت را میدیدم و چند لحظه بعد جلوه ی زیباتری میافتم. بالاخره جاده روی تپه ای که بلند ترین جای کوه بود تمام شد. روی تپه روستای زیبائی  بودتوصیف زیبائی مناظر اطراف روستا امکان پذیر نیست. فقط میشود این منظره را در عکسها و یا نقاشیها دید. باید بروید تا خودتان ببینید. تنها بگویم بی اندازه زیبا بود. به خود گفتم باید زیبائی اینجا روی طبیعت انسانهایش هم تاثیر گذاشته باشد.
با این فکر که در فرصتی بهتر خواهم آمد و برای چند روز اتراق خواهم کرد بقصد برگشت دور زدم. از دور دختری ...


ادامه مطلب ...
نویسنده: دیدار - ٢٥ امرداد ۱۳٩۳

 Image result for ‫طبیعت‬‎

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.  

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.


ادامه مطلب ...
نویسنده: دیدار - ۱٦ آبان ۱۳٩٢

 

السلام ای وادی کرببلا

 


السلام ای سرزمین پر بلا

 


السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

 


السلام ای کشته های بی کفن

 

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله .
حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

 

 

 

نویسنده: دیدار - ۱۸ شهریور ۱۳٩٢

 















































































 

نویسنده: دیدار - ۱۸ تیر ۱۳٩٢

 

مارا به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند ...

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر شما مبارک

 

نویسنده: دیدار - ۱۸ تیر ۱۳٩٢

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اونی که زود میرنجه زود 

میره، زود هم برمیگرده.اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده...

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند و وقتی شما گریه میکنید دیگر 
وجود ندارند..…..

از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می 
شوی..…..

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدیمی فهمی رنج را نباید امتداد داد

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد از بعضی 

آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن 

داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.…...

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار

عشق وجود دارد.…...

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.…...

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند ولی در عزایش 

 

گوسفندها سر می برند.…..

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.…...
 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا 

که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد…...

 

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.…...

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی

است.…...

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه

میکنه عاشقته.…...

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "

یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "

 قدری احساسات پشت"به من چه اصلا "

 مقداری خرد پشت " چه بدونم "

و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.

کسی که دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه 

دوستت دارم میگه مواظب خودت باش...!

وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد میخنده ، مطمئن باشید که عمیقا غمگینه  
وقتی کسی زیاد میخوابه ، مطمئن باشید که تنهاست 
وقتی شخصی کم حرف میزنه و اگر هم حرف بزنه حرفشو سریع میگه ، مطمئن باشید
که رازی رو حفظ میکنه !
وقتی کسی نمیتونه گریه کنه نشون دهنده شکنندگی و ضعف اونه
وقتی کسی غیر عادی غذا میخوره بدونید که اضطراب داره 
 
اگه کسی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دستت عصبانی شد ، یعنی که خیلی دوستت داره
وقتی کسی واسه چیزای کوچیک گریه میکنه ، یعنی دل بی گناه و نرمی داره

انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند . حتی زمانی که اشک در

چشمانشانحلقه می زند همچنان با لبخندی روی لب می گویند :من خوب هستم....!!!

نویسنده: دیدار - ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢














 

 

نویسنده: دیدار - ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

 

Noruz Wallpaper www.patugh.ir 8 تصویر زمینه عید نوروز 92

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد......

نویسنده: دیدار - ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار …


ادامه مطلب ...
نویسنده: دیدار - ٥ بهمن ۱۳٩۱

 

خالـــق من

 " بهـــشــتی " دارد , نزدیک، زیـــبا، و بزرگ؛

و "دوزخـــی" دارد, به گمانـــــم کوچــــک وبعـــــید. 

در پـــی دلیلــــی ســـت که ببخــــشد مـــا را!!

گاهــــی به بهــانه یک دعـــا درحــــق دیگـــــری..

شایـــد آن روز امــــروز باشـــــد . . . دعا گـــویتــان هستــــم!

التمـــــــــــاس دعا

 




ادامه مطلب ...
نویسنده: دیدار - ٢۸ دی ۱۳٩۱


خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روی قلبت

اونوقت خدا رو حس می کنی که داره صدات میزنه

حالا دلت لرزید ؟

حالا باور کردی خدا توی دل خودته؟

حالا فقط کافیه با خودت یه سبد تمنا ببری...

تا با یک سبد پر از رحمت بر گردی ...

پس پنجره را باز کن تا خدا را صدا بزنی تا بگوئی چقدر دوستش داری

اگر آن قدر کوچکی یا خسته که دستت به دستگیره پنجره نمی رسد تا بازش کنی

آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز کند تا بگوید چقدر دوستت دارد...


 

نویسنده: دیدار - ۳ آذر ۱۳٩۱

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

نویسنده: دیدار - ٢٠ مهر ۱۳٩۱

 

قطره ، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی، راهی از رنچ و عشق و صبوری . هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت، قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست، روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر، از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت : آری هست. قطره گفت : پس من آن را می خواهم . بزرگ ترین را ، بی نهایت را . خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این بی نهایت است ، آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی ، چون عکس من در اشک عاشق است....!!!

نویسنده: دیدار - ۱۳ مهر ۱۳٩۱


نویسنده: دیدار - ٦ مهر ۱۳٩۱

 

ریل

ذهنم دچار یک فانتزی بامزه شده!مثل روزهای بچگی. فکر می کنم چه می شد آدم از خانه بزند بیرون و همینجوری هی راه برود و هی به موازات این راه رفتنش روز و شب و فصل و هوا و اصلا تمام دنیا عوض شوند. هی راه بروی و هر لحظه جهان تازه ای ببینی!!!

روزهایمان می گذرد......

 آرام، جاری، بی تردید، بی دغدغه حتی گاهی. هوای برف کرده ام. هوای روزهای سرد مدرسه.هوای باران که ببارد و من چتر نداشته باشم و هیچ عجله عاقلانه ای هم نکنم برای رسیدن به سرپناه.! این روزهای ارام بی تردید، گاهی هوای بی خوابی می زند به سرم. گاهی دلم تردید می خواهد، و فراموشی....!!!

مطالب قدیمی تر »
دیدار
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :